تبليغاتX
New Page 12 صدای باد....

صدای باد....

 

نمی دوونم چرا این نثر رو که قبلا نوشته بوودم رو اینقدر دووست دارم...

به همین دلیل دوست دارم یه بار دیگه آپ کنمش...

به هر حال هر کسی با من کار داره میتوونه با شماره:۰۹۱۲۳۷۶۸۸۲۱ تماس بگیره.


تو می آیی، میدانم...

یقین دارم که می آیی زمانیکه مرا در بستر سردی، میان خاک بگذارند...

تو می آیی پشیمان هم میروی...

دو دست التماس آمیزت، می آید بسوی من...

از هیچ پر میشود، دستان گرمت تهی می ماند همانطورکه سینه ام خالی ماند...

حال که صدایت در گلو بشکسته با گریه ای آلوده به فریادی، مرا با نام خود می خوانی:

که اینک سرم بشکن! دلم به زیرپای له کن!

همه فریاد خشمت را به جرم بی وفایی ها دورنگی ها جدایی ها برروی صورتم بشکن!...

مرو ای مهربان! که من دوراز تو تنهایم....

گوش منتظرت انتظار ندایم را می کشد، دیگر صدائی نیست، ازسکوت غوغائیست

من میروم بی هیچ بازگشتی اما تو با تنهائیت دوباره می آیی...

وباز می آیی....

 

+ نوشته شده در 87/03/11 توسط من و امیر |


 

آرزو

 

به این ذهن خستهء من رحمی کن  که جز تجسم لبخند معصومانه ات دیگر هیچ نمی پذیرد

شب وبیراه تا چشم به خلوت شب می گذارم خندهء دلبرانه ات،خوابگیر خلصهء تنهاییم است

به روزها هم لحظه ای نیست تا صورت زیبایت را در هرگوشه ای از این گیتی نبینم

با همین اندیشه روزها را به شب میرسانم تا شاید بیداریم باورم شود

تا به امروز نمی دانم خوابم یا بیدار، مستم یا هوشیار...

از دیر باز می خواستمت بی ریا

چه ذجه هایی زدم بی صدا

چه ناله ای داشت این قلب بی نوا

چه جسورانه روزها گذشت به شبها

کاش آن لحظه که دلم نوای بی ندایی سرمی داد

لبانم نوید اعتراف قلبی سر میداد

تا چنین ثانیه های با ارزشی را از دست نمی دادیم

تا جای لبریز عشق را به حصرتها نمی دادیم

وقتی دستهای گرمت را میگیرم

عکس چشمان صادقت را میگیرم

که به جای خورشید بر من بتابد

تا آسمان از وجودت بر خود  بنازد

چه حلاوتیست چشم دوختن به چنین ستاره

ناجی چشم بی نشانم است بارش اشک بهاره

اگر به چشمان حقیرم خیره شوی

آگاه از عشق دیرینه ای می شوی

می خواهم که دوست داشتنم را از چشمانم باور کنی

گوشه چشمی از بخشش، نوبرانه، برایم ره آور کنی

آن شب که به نیت بزرگترین آرزویم

نهادی سر نیک شگونت بر سینه ام

می دانستم خواهی شنید صدای قلب منتظرم

افسوس! چه کوتاه بود عمر حباب آرزویم....

 

 

 

...............................

آرزویت هرگز حبابی نیست که پووووووف .......... نیست شود . آرزویت دانه ای است که در خاک دلت کاشته ایی نمی بینی هر روز چه عاشقانه دور جوانه قلبت پروانه وار می گردی ..........

 

افسوس چه چیز را می خوری ؟؟؟ افسوس لحظه های گذشته را؟

مگر نه عشق رشد می کند و بزرگ می شود و تو را به جایی می رساند که دیگران حسرت داشتنش را می خورند .. همه آن لحظاتی که گذشت لازمه تعالی عشق تو بودند .........

وقتی دستم را میگیری .. وقتی بی هیچ کلامی در چشمانم خیره می شوی دیگر برای شنیدن نوای عشقت نیاز ی به شنیدن آن از زبانت ندارم حال تو خود گویای حال مجنون لیلی است !!!!!

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در 87/02/04 توسط من و امیر |


 

 

 

برای امیر نوشتن رو از اینجا از برج پیر شروع کردم ..... از عشقم .. از احساساتم ... از خواسته هام ... از وجودم اینجا براش نوشتم ....با اینکه الان دیگه توی یه بلاگ دیگه از زندگی خودم و امیر می نویسم ولی هنوزم از اینجا اومدن لذت میبرم و خیلی وقتا سر میزنم و حرفای گذشته مون رو می خونم ......

عشق یه حادثه قشنگ بین قلب هاست که وقتی اتفاق افتاد مثل معجزه همه مشکلات رو کنار میزنه.

حالا امیر همه نیاز من برای زندگی شده و با همه وجودم عاشقانه دوستش دارم ... صبحا با عشق اون چشم باز میکنم و شب ها در آغوشش آروم میگیرم ....

به داشتن امیر افتخار میکنم و دوست داشتنم رو برای همه فریاد میکنم تا همه بدونن من همسری دارم که اون قدر عزیز و مهربونه که داشتنش یه وقتایی شبیه یه رویا میشه !!!!

همه خواسته هام و نیاز هام در وجود امیر خلاصه میشه و من همیشه سپاس گزار عشق قشنگش هستم ......

امیرم برای من همیشه خواستنی و دوست داشتنی هستی !!!!!!

 

+ نوشته شده در 87/01/28 توسط من و امیر |


 

و...

تا امروز...

امروز هم روز تولدم بود انتظار دیگه ای از این روز داشتم.

کوچیک که بودم همیشه منتظر بهار بودم٬ اعتقادم این بود که هرسال که میگذره یکسال بزرگتر میشم.اما الان هرسال که میگذره یکسال پیرتر میشم...

همیشه خواسته ها بر وقف مراد نیست....

 

+ نوشته شده در 87/01/23 توسط من و امیر |


 

تو می آیی، میدانم...

یقین دارم که می آیی زمانیکه مرا در بستر سردی، میان خاک بگذارند...

تو می آیی پشیمان هم میروی...

دو دست التماس آمیزت، می آید بسوی من...

از هیچ پر میشود، دستان گرمت تهی می ماند همانطورکه سینه ام خالی ماند...

حال که صدایت در گلو بشکسته با گریه ای آلوده به فریادی، مرا با نام خود می خوانی:

که اینک سرم بشکن! دلم به زیرپای له کن!

همه فریاد خشمت را به جرم بی وفایی ها دورنگی ها جدایی ها برروی صورتم بشکن!...

مرو ای مهربان! که من دوراز تو تنهایم....

گوش منتظرت انتظار ندایم را می کشد، دیگر صدائی نیست، ازسکوت غوغائیست

من میروم بی هیچ بازگشتی اما تو با تنهائیت دوباره می آیی...

وباز می آیی....

 

+ نوشته شده در 86/09/05 توسط من و امیر |


 

تورا هیچگاه نمیتوانم از زندگی ام پاک کنم

چون تو پاک هستی

میتوانم تورا خط خطی کنم

که آن وقت در زندان خطهایم،همیشه زندانی میشوی

ووقتی که نیستی

بی رنگیٍ روزهایم را با مداد رنگیهایٍ یادت رنگ میزنم

فکر میکنی که آمدنت را نمی بینم؟

جاپایت به روی دفتر نقاشیم مانده

همانطور که خنجرت در قلبم مانده

با چه مدادی رنگش کنم وقتی

مدادی برای پاک کردنش نیست...

  

+ نوشته شده در 86/07/08 توسط من و امیر |


 

 

اگه شبها خوابت نمي بره ستاره ها را بشمر، اگه كم اومد قطره هاي بارون رو بشمر، اگه بند اومد به رفاقتمون فكر كن چون نه كم مياد نه بند مياد ما هميشه صداهاي بلند را ميشنويم، پررنگ ها را ميبينيم، سخت ها را ميخواهيم. غافل ازاينکه خوبها آسان ميآيند، بي رنگ مي مانند و بي صدا مي روند اگه يه روز ديدي که تموم درخت هاي کوچه و محلتونو بريدن اصلا ناراحت نشو ... چون هنوز منو داري که بهم تکيه کني تيك تيك ساعت، فرياد مرگ ثانيه هاست...

 

اما پیوندها هيچگاه نمي ميرند

 

 

+ نوشته شده در 86/04/29 توسط من و امیر |


 

شاید اینم یه قصه باشه

از اون قصه هايي که بايد بشينی کنار شومينه و تکيه بدی به ديوار

بعد یکی بیاد و کنارت بشینه ٬ بهت تکیه بده

و تو اونو از پشت محکم بگيری توی بغلت

شومينه هم بايد روشن باشه

تو دستت باید یه لیوان مشروب باشه

تو دست اون هیچی

يواش يواش باید بخوری و گرم شی

بعد شروع کنی

در گوشش قصه بگی

با يه صدای آروم

یه صدای آروم آروم

که میگی:

يکی بود يکی نبود ...

 

+ نوشته شده در 86/04/12 توسط من و امیر |


 

تازگیها به ادلیستتون یا پیوندهای وبلاگتون سر زدین؟بضیها دیگه نمینویسند بعضیها میرند سربازی ودیگه ازشون خبری نیست بعضیها وبلاگشونو حذف میکنند بعضیها هم که با عشق و همدمشون مینوشتند یا الان دارن تنهایی مینویسند یا قید نوشتنو به طور کامل زدند،بعضیها خسته شدند بعضیها در جا زنند،بعضیها ازدواج کردند و رفتند خونه بخت،بعضیها هم دیگه توانایی نوشتنو ندارند،بعضیها هم به خاطر مسایل خانوادگی قید نوشتن و نتو زدند...

بعضیها هم یا زبونم لال فوت کردند یا خود کشی کردند….

اینو خواستم بگم که این وبلاگ برای من یادگاریه یادگار عشقمه، یادگار کسیه که به خاطر من دیگه تویه وبلاگش نمینویسه...

من میخوام بگم که تا آخر عمرم بر خلاف تصمیم بعضیها این وبلاگو زنده نگه میدارم،تا منم نشون بدم که پایبند به عشقم هستم...

 

+ نوشته شده در 86/04/05 توسط من و امیر |


خیلی وقته

آره خیلی وقته بهتون سر نزدم

داشت کم کم یادم می رفت شما رو

نمی دونم از بی وفایی منه

یا شما

آهای تویی که ادعا می کنی مهربونی

یادت رفته یه گوشه ای از دنیا یه دله که داره آتیش می گیره

اینقدر سوخته که جز خاکسترش چیزی نمونده

آدمهام اینقدر بی وفا که یه سطل آب نریختند روش

منم از فرط بی کسی به شما رو آوردم

حالا دیدید من چقدر بی کس شدم

یه نفر دلش آتیش گرفته

یکی الان مجنونه

اون موقع که قیس بود همه خواستند که مجنون بشه

اما حالا می گن

از اشتیاق دیدن لیلا سخن مگو

دارم می سوزم

آهای آرام

تو هم نمی خوای یه سطل آب بریزی

شاید خنک بشه

بیا دنبالم

الان خیلی تنهام

منتظرت ............





.....

ن.پ : ....

 

 

 

گفتی آهای آرام

 

اگه من رو صدا زدی و منتظرم هستی پس چرا نشونی خونه ات رو برام نزاشتی .....

 

اگه با یه سطل آب اتیش دلت خنک میشه پس خودت رو به دریای با عظمت و بزرگ خدا متوصل کن چرا یه سطل آب خلق خدا ؟؟؟

 

مثل سایه باد اومدی و نشونی نزاشتی؟؟؟

+ نوشته شده در 86/03/13 توسط من و امیر |


X

هياهوی اين شهر غريب؛ می خواهد نگذارد که تو حرفهايم را بشنوی...

اما من با تو سخن می گويم.. رساتر از هميشه...

و تو حرفهايم را می شنوی... روشن تر از هر روز...

بگذار از عشق سخن نگويم...

بگذار وسعتش را در حصار کلمات محدود نکنم؛

چرا که من عشق را با کلام در نيافتم...

برای من عشق نه کلام است؛ نه صوت و صدا..

چيزی است وسيع تر از همه اينها؛

وسيع است و با نجابت.. مانند دلت...

با شکوه است و پر رمز و راز.. همانند چشمانت..

عميق است و پر از صداقت... همانند انديشه هايت....

بگذار دريا بداند رقيبی دارد به زلالی قلبت.. وبه

ژرفناکی نگاهت..

و گفتی که معنای عشق در انتظار است و در فاصله ها..

و من تمام اين فاصله ها را با صبر و انتظار.. به تماشا نشسته ام!

چه رازيست در اين فاصله.. نمی دانم

که هر چه ميگذرد مرا شيداتر می کند...

و من؛ شيدا می مانم..

بگذار از عشق سخن نگويم؛

بگذار وسعتش را در حصار کلمات محدود نکنم....


صفحه نخست
پست الکترونیک


پیوندهای روزانه

فیلتر شکن no.1
آرشیو پیوندهای روزانه


نوشته های پیشین

خرداد 1387

اردیبهشت 1387
فروردین 1387
آذر 1386
مهر 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385



پیوندها

Nemesis....سایه باد
یادها و خاطرها
حیاط خلوت
شیدا
آرش وشیدا
امیر و مهشید
آرام
آیناز
حمید بد اخلاقه
زنگار تنهایی
عاشقانه هایم برای تو
هر چی دوست دارم مینویسم
غریبه تو غربت
اقیانوس من
اکسیر عشق
دوستت دارم بهای آن هرچه باشد باشد
شب های تک ستاره
منو تنها نذار
عشق _ پاییز
غروب آرزوهایم
فلامینگو
زهرا امیر ابراهیمی
کدهای نرم افزاری


    تعداد بازديدها: